تبلیغات
KOREAN beauty journal - War Hormone-1-9
War Hormone-1-9
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 12:35 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست ohani.Jr | ( نظرات )
ف.یک"جنگ هورمونی"از گروه bts
تا قسمت 21 رو تو وب قبلی گزاشته بودم
اینم از قسمت 1 تا 9 هست
بقیش تو پست بعدی
قبل خوندنش 3تا اخطار:
1-داستان پسر*پسر هست
2-+18است  کمتر 18با انتخاب خودشون بخونن
3-نظر فراموش نشه


112027_befunky_artworwk.jpg
توضیحات:
ژانر:عاشقانه
ان سی:+18

قسمت ها:30 یا 40
زوج ها:ویکوک.ویجین.مونهوپ.مینجین

1

وی کلاهشو درست کرد و در حالی که با اهنگی که با صدای بلند پخش میشد میرقصید باهاش میخوند و همزمان میخندید و با هاش میخوند
صدای اهنگ خیلی بلند بود و کل سالن و برداشته بود..
جیمین و شوگا گوشه ای نشسته بودن و مشغول سلکا گرفتن از خودشون بودن و رپ مانسترم در حال اپ اینستاش بود و جونگ گوکم در حالی که هندزفری توی گوشش بود اروم باهاش زمزمه میکرد و جی هوپ هم درحالی که قایمکی از جونگ گوک عکس میگرفت و بهش میخندید و مسخرش میکرد بالای سرش ایستاده بود..
جین هم جفت جی هوپ ایستاده بود و درحالی که از خنده صورتش قرمز شده بود لباس  جی هوپ رو میکشید
جین:خخ..وای..هوپی..نه تو رو خدا..ولش کن..
از خنده به سرفه افتادو به وی جی هپ تکیه داد:خخ..گناه داره انقد مسخرش نکن..نه...وای صورتشو..خخخ
یدفعه جونگ گوک چشماشو باز کرد و با اخم بهشون خیره شد..
اینجا بود که جی هوپ و جین از خنده ترکیدن و جین انقد سر خوش شده بود که حواسش نبود و با کل هیکل میوفته روی جی هوپ ..
جی هوپ درحالی که صدای قهقهش کل سالن و پر کرده و بود و حتی باعث شد ه بود حواس وی هم پرت بشه جین و تکون میداد و سعی میکرد بلندش کنه..ولی جین انگار نه انگار..مثل خر میخندید و روی جی هوپ تکون میخورد
وی کنار اومد و به جین  که وسط پاهای جی هوپ قرار داشت و روش افتاده بود و به وضوح مم/بر هاشون به هم برخورد میکرد و در حال خندیدن بود خیره شد..احساس کرد قلبش داره از جا کنده میشه..حالش بد بود دلیلشو نمیدونست..دندوناشو به هم فشرد ....ولی خودشم نمیدونست برای چی..به خاطر کی..به چه دلیل؟!!!!!!
جین در حال که کم کم داشت اروم میشد و صورت قرمزش داشت رنگ باز تری پیدا میکرد از روی جی هپ بلند شد و اون و بلند کرد...
جونگ گوک دادی زد:یاااا...یه ساعته دارین به من میخندین ؟؟؟خجالت نمیکشین؟؟واقعن که..بهد هم پوفی کرد و نزدیک گریش بگیره و چشماش پر اشک شد..
جی هوپ با دیدن اشکای جونگ گوک  اون رو بغل کرد و در حالی که گردنشو نوازش میکرد گفت:اوه نه...هیونگ زشت منننننن...من مسئول این نیستم که تو انقد خنده داری..بعد هم دوباره زد زیر خنده
جونگ کوک اخم کرد و با صورت وارفته و دهن کج به جین که در حال ریز خندیدن بود و رکابی ابیش کج شده بود و موهاش تو صورتش پخش بود خیره شد.
وی همچنان به جین خیره بود و انگار زمان متوقف شده بود..اهی کشید و اب دهنشو قورت داد و سعی کرد به سینه سفیدش خیره نشه..
جی هوپ اروم لبشو روی گردن جونگ گوک کشید و گفت:هیونگت دوست دارررره جونگ گوک جی  یه دفعه جی هوپ رو هل داد و با اخم به طرف گوشه ی خالی و دنجی از سالن رفت و اونجا نشست و با لجبازی گوشیشو دراورد و سعی کرد گریه نکنه..باید عادتشو ترک میکرد..اون سر چیزای خیلی کوچیک هم گریه میکرد و این واقعن بد بود..به علاوه بدش میومد کسی جز وی بغلش کنه و لمسش کنه..بهش عادت کرد هبود..اون همیشه بچگونه رفتار میکرد..به حر حال..اون مکنه بود و بیشتر این ازش انتظار نمیرفت..ولی داشت بزرگ میشد و بعضی چیزا رو درک میکرد که خودشم این و متوجه شده بود
وی نگاهش و از جین و بدن سفیدش گرفت و سعی کرد بهش فک نکنه..این احساس یه چیز زود گزرا بود و این اصن مهم نبود و به نظرش بایدا ز این مرحله ی زندگیش به خوبی عبور میکرد و موفق میبود و اعضای گروه هم مثل برادراش محافظت میکرد..نه اینکه موجب زجر اونا شه
وی نزدیک جونگ گوک شد و جفتش نشست و بدون هیچ حرفی یه دفعه بغلش کرد و گونش و سفت بوسید..

--------------------------------------------------
2

جونگ گوک شکه شد ولی لبخند زد..اون وی رو از همه بیشتر دوست داشت..هیونگ

خوبی بود و همیشه باهاش مهربون بود با اینکه بعضی وقتا خیلی مسخره بازی درمیاورد

ولی اذیتش نمیکرد


وی نیشش باز شد و لپ جونگ گوک رو کشید:جوجوی کوچولوی هیونگ..ناراحت که

نشدی از حرف بچه ها؟


جونگ گوک با اخم به جی هپ که با رپ مانستر درحال رقصیدن بودن خیره شد


وی خندید و سرشو روی شونه جونگ گوک گذاشت و با صدای پرهیجانی گفت:نباید

ناراحت بشی دونسنگی..باشه؟جی هپ فقط میخواست شوخی کنه..


لباس جونگ گوک و کشید و بعد در حال که با دستای جونگ گوک ور میرفت گفت:لجبازی

نکن دیگه جوجوی من..این واقعن زشته..بعد هم دستشو روی ران پای جونگ گوک

گزاشتن و با مهربونی و لبخند و نگاهی پر از محبت به جونگ گوک نگاه کرد


جونگ گوک خندید و نیشخند زد..همیشه با کارای وی شاژر میشد بعد هم وی رو بغل کرد

و سفت بوسیدش


جین در حالی که بطری اب توی دستش بود و قلبش به شدت میتپید به دست وی که روی

پای جونگ گوکه و اون ولمس میکنه خیره شد و وقتی دید وی گردن جونگ گوک رو

میبوسه قلبش تیر کشید...اب دهنشو قورت داد و سعی کرد به پاهای سفید وی زیر اون

شلوارک کوتاه نگاه نکنه ..سرشو به طرفی برگردوند:لعنتی..چرا وی هر روز جذاب تر

میشه..


یه دفعه دید که جونگ گوک و وی درحالی که دستاشون تو دست هم بود سمتش

اومدن..جونگ گوک سفت دست وی رو گرفته بود..جوری که انگار میخوان اونا رو از هم

جدا کنن دوست نداشت کس دیگه ای دست وی رو بگیره و وی اون رفتار خوب و باهاش

بکنه.


جونگ گوک که متوجه نگاه جین شد پوزخند زد و یه دفعه لب وی رو بوسید

 ---------------------------------------------------------------------------------

3-4



وی شوکه شد و حرکتی نکرد و به جونگ گوک خیره شد ..خیلی تعجب

 کرد ه بود..جونگ گوک کوچیک اون..چطور تونست؟..اون تا اون

موقع جونگ گوک رو یه بچه فرض میکرد ولی با اون کارش..فهمید

جونگ گوک بیشتر این حرفاست!

جونگ گوک درحال که سرش پایین بود و گونه هاش سرخ بود رو به

صورت اخموی وی  اروم گفت:برای تشکر بود فقط..منظوری

نداشتم..لبات خیلی براقن هیونگ

وی اخمش بزرگ تر شد و این موجب مظلوم شدن صورت جونگ گوک

شد..جونگ گوک ترسید و رنگ صورتش پرید ولی یه دفعه حالت

صورت وی عوض شد و خندید و موهای جونگ گوک رو بهم ریخت و

 بغلش کرد و لپاشو کشید:اییییی جوووووون منی تو عسلم..مشکلی

نیست..ما دوتا داداشیم بعد هم لپ جونگ رو سفت بوسید..جونگ گوک

 درحالی که خوشحال بود که وی ناراحت نشد ه و از یه طرفم از حرص

 دادان جین خوشحال بود وی رو بغل کرد و دسشو پشت کمرش کشید و

 قلبش شروع کرد به تپش و داشت از این احساس لذت میبرد.. که یدفعه

جین بطری توی دستشو انداخت رویزمین که باعث شد ابش روی زمین

بریزه و بعد با عجله و  از سالن خارج شد و به بالکن رفت..

وی تعجب کرد و دست جونگ گوک رو ول کرد و دنبالش رفت

جونگ گوک با لجبازی دست وی رو گرفت:ولی من خوب نیستم!تو باید

 پیشم بمونی ته هیونگ!

وی لپ جونگ گوک رو بوسید و با کلافگی گفت:ولی باید بفهمم اون

چش شده..بعد هم سریع دنبال جین به بالکن رفت قلبش درد میکرد و

دلهره داشت که نکنه جین چیزیش بشه..نکنه گریه کنه..نکنه قلبش به

درد بیاد..فکر یه قطره ی اشک اون وی رو میکشت..!..

جونگ گوک دندوناشو روی هم فشار داد و دستاشو مشت کرد و به رفتن

 وی خیره شد  و با پوزخند گفت "وی مال منه!"

وی با عجبه از پله ها بالا رفت و به بالکن بزرگ ساختمون

رفت..درحالی که هل کرده بود و نفس نفس میزد اطراف و نگاه کرد.

جین با یه لباس پشمی تیره که براش گشاد بود و از شونش پایین افتاده

بود و شونشو لخت کرده بود و کاملن اون و نشون میداد با یه شلوار جین

 مشکی دست به سینه لبه ی بالکن ایستاده بود و درحالی که با انگشتاش

 اشکاشو پاک میکرد به اسمون خیره بود.

وی قلبش به درد اومد و مات و مبهتون به زیبایی جلوی روش خیره شد

 و سعی کرد احساسشئ کنترل کنه و نزدیکش  رفت و دستشو گرفت و

اون و برگردوند

جین خیلی بیحال و بیجون با یه حرکت وی به پشت برگشت و بهش خیره

شد.

با بیحالی پوزخندی زد و گفت:به..اقا ته یونگ!چرا اومدی

اینجا؟!نترسیدی جونگ گوک کوچولو چیزیش بشه؟!شاید به کمکت

احتیاج داشته باشه!این و با لحن تمسخر امیزی گفت.

قلب وی به درد اومد.بغض گلشو گرفت.واقعن نمیدونست داره چی

میشنوه..اونم از زبون جین کسی که همیشه با متانت و مهربونی با هم

هرفتار میکرد..کسی که تونسته بود اون و عاشق خودش کنه و قلب و

روح وی رو ازش بدزده.جین برا چی باید همچین فکر میکرد..جونگ

گوک مثل داداش کوچیکش بود و وی درحالی که همیشه پیش جونگ

گوک بود به جین فکر میکرد!..

وی نزدیک جین رفت و جین دوباره اشکاش فروریخت و موهایی که تو

 صورتش ریخته بود و کنار زد.

وی به شونه ی لخت جیمین و لبای پف کرده و گردن سفیدش خیره شد

که نور افتاب بهش میتابید و اون و نورانی میکرد .وی چشماشو روی

 هم فشرد ..داشت تحریک میشد.کنترل خیلی سخت بود!خیلی خیلی!.اون

 پسر حتی موقع گریه کردنم باعث تحریکش میشد..این خیلی عجیب

بود..چطور ؟؟؟!! دیگه نمیتونست توی اون فاصله ی نزدیک با جین

باشه و خودشو کنترل کنه!!باید یک سرش میکرد!.دست جین و رو سفت

گرفت واون و دنبال خودش از بالکن بیرون اورد و بزور از پله ها پایین

 اورد..جین همچنان اروم گریه میکرد.

جین تقلا کرد و دستشو کشید و خواست مچشو از دست وی جدا کنه وی

 اون و تو رختکن هل داد و درحالی که اخمی بزرگ روی صورتش بود

نزدیکش رفت و جین و درحالی که گریه میکرد عقب عقب رفت 

گفت:ولم کن..ولم کن ته یونگ..چرا انقد اذیتم میکنی..چرا زجرم

 میدی..چرا اون برات مهم تره..برو..برو پیش همون جونگ گو..که با

برخورد سفت لبای وی به لبش و مکیده شدن لباش توسط وی حرفش

قطع شد خیلی تشنه و حریصانه لباشو میخورد و میمکید طوری که جین

 احساس کرد هیچی از لباش نمونده و دارن کنده میشن..داشت راه

تنفسش بسته میشد..دمای بندش بالا رفته بود و قلبش میسوخت.وی تمام

مدت با بهت به صورت زیباش که از اشک خیس شده بود خیره بود و

نتونست خودشو کنترل کنه.

وی دستشو دور طرف صورت جین گذاشته بود و درحالی که بهش فشار

 میاورد و پاهاشو بین پاهای جین فشار میداد لباشو سفت میمکید و

میخورد و زبونشو وارد دهن جین میکرد و اون و میگشت ..احساس

میکرد خیلی تشنه ی اون لباست..خوشمزه تر و البالویی تر اون چیزی

بود که فکرشو میکرد ..وی ناخداگاه از لذت ناله ای کرد و دسشو زیر

 لباس جین کرد و اون و کشید و پاره کرد  و به بدن سفیدش چنگ

زد.همینطوری که وی وحشیانه لبای جین و میبوسیده جین اشکاش روی

صورتش فرورمیرفت..ولی وی رو پس نزد و و بوسشو قبول کرد و

 جلوشو نگرفت..خودشم میدونست که عاشقشه و عاشق بوسه

هاش..میدونست وی رو میخواد..برای همین گریه میکرد..به حال

خودش..به حال خودش که مهتاج وی و عشقش بود.

وی نمیدونست داره چیکار میکنه تنها چیزی که بهش فک میکرد لبای

 زیبای جین و صورته فرشته مانندش بود.

جونگ گوک در حالی که دستاش مشت بود و باحرص دنبال وی میگشت

 فوتی کرد :وی کجایی؟..هوووف..اگه دنبال جین نرفته باشه اسممو

عوض میکنم!!!

یه دفعه با شنیدن صدای ناله ی خفیفی متوقف شد.صدا از رختکن بود!

نزدیک رفت و از لای در که باز بود به داخل خیره شد.جین نیمه برهنه

روی زمین افتاده بود و وی درحال بوسیدن و گازیدن گردن و لباش بود.

رنگ جونگ گوک پرید اشک تو چشماش جمع شد و دسشو جلوی دهنش

 گذاشتتا صدای گریش بلند نشه !باورش نمیکرد وی همچین کاری کرده

باشه!با دو و گریه از پشت در کنار رفت!
--------------------------------------------
5

جونگ کوک رفت توی سالن  و یه گوشه نشست و سرشو بین دستش گرفت ..
پسرا سمتش رفتن:چ..چیزی شده جونگ کوک؟؟
جونگ کوک سرشو بالا اورد بهشون نگاه کرد..اگه الان وی اینجا بود زود تر همه بغلش میکرد..ولی..ولی حیف که این اشکا به خاطر اونه..اگه اونم اینجا بود نمیتونست ارومش کنه!
جی هپ با دیدن اشکای بی وقفه ی جونگ کوک قلبش فروریخت:چیزی شده؟کسی اذیتت کرده؟کوکی حرف بزن..
این و درحالی که شونه ی جونگ کوک و گرفته بود و تکون میداد گفت.
جونگ کوک رو به جی هپ و چشمای متعجب بقیه ی بچه ها که جلوش بودن اشکاشو پاک کرد و گفت:م..من عاشق شدم هیونگ..
+
وی  جین و روی زمین انداخت و روش نشست ..
جین درحالی که صورتش قرمز بود و لباش باد کرده بود و موهاش پخش شده بود بهش خیره شد
وی داشت دیوونه میشد!دوست داشت تنگی جین و حس کنه..بدن ظریف جین زیرش داشت دیوونش میکرد !محکم شدن خودشو حس کرد..!
وی دسشو سمت زیپ شلوارش برد و اروم کشیدش پایین ..
جین  اشکاش فروریخت:وی..نه..
جین اشکاشو پاک کرد و با بهت به وی خیره شد..جلوی چشماش گرفت و گونه هاش سرخ شد..اون پسر داشت چیکار میکرد!فک نمیکرد..اصلن فکرشو نمیکرد وی که همیشه مثل یه هیونگ رفتار میکرد و مواظب بقیه بود بخواد باهاش کاری بکنه..قلبش به شدت درد میکرد..
وی درحالی که چشماش خمار شده بود و عرق کرده بود سرشو خم کرد و اروم لبای جین بوسید..جین از بوسه خوشش اومد ولی یدفعه اون بوسه ی اروم تبدیل شد به بوسه های وحشیانه ای که باعث کندن لباش میشد.
وی دستشو سمت شلوار جین برد و تو یه حرکت با زیر شلوارش کشیدش پایین.
جین همینطوری که لبش توسط وی مکیده میشه اخمی کرده و وی رو هل داد ولی وی با یه حرکت برگردوندشو پشتش نشست و پاهاشو باز کرد و خودشو بین پاهای جین جا کرد
جین سرشو تکون داد و دست وی رو گرفت:نه..وی نه..خواهش میکنم..
وی اهی کشید و با صدای دورگه ای از شهوت گفت:متاسفم جین..
بعد هم یدفعه واردش کرد.جین جیغ بلندی کشید و دستشو رویی زمین کشید.

وی کامل واردش کرد  اروم حرکت کرد
جیغ داد بلندی کشید وی اروم حرکت میکرد و متوجه نبود داره چیکار میکنه..دوست داشت ناله ها و فریاد های جین و بشنوه.
جین داد میزدی و از وی خواهش میکرد بکشش بیرون
ولی وی تو حال خودش نبود و اهی از لذت کشید
وی کمرش جین و گفت:اممممم...عالیه...ناله کن...زود باش.....صداتو خیلی دوست دارم...
جین اشکاش بیشتر فرو ریخت..وی خیلی بزرگ بود..
وی اروم حرکت میکرد و جین احساس کرد الاناست که بیهوش شه ..جین احساس میکرد داره میمیره..دردش بینهایت زیاد بود . ..چشاش اروم بسته شد و بیهوش شد..وی سریع حرکت کرد و حرکتاش باعث لرزش  و تکون خوردن بدن جین که زیرش بود میشد...
وی چند ضربه دیگه زد که داد جین هوا رفت..وی کمری جین و گرفت ضربه اخرو زد و درون جین رها شد!
خودش کنار جین انداخت و درحالی که نفس نفس میزد به صورت عرق کردش خیره شده!
جین چشماش بسته بود..وی چشماشو بهم فشرد  و دستشو روی صورتش کشید..چطور تونسته بود باهاش این کارو بکنه..!خودشم کلافه بود..اون عاشقش بود..ولی کنترلش از دست داد.خودشم نفهمید چطوری شد.نباید میومد پیشش..نباید باهاش تنها میبود..
اروم بلند شد و لباساشو پوشید و به بدنه برهنه ی جین که بی جون روی زمین بود نگاه کرد ..قلبش فروریخت..دوست داشت خودشو بکشه احساس میکرد یه اشغاله!دسشو روی سرش کشید:لعنت به تو وی..لعنت به تو
جین اروم چشماشو باز کرد و به جلوش خیره شد وی نزدیکش رفت و
اشکای روی صورتش جین و پاک کرد  و اون و نشوند ..که احساس کرد مایع داغی روی دستشه...جین خونریزی کرد ه بود!
دستشو جلوی دهنش گرفت:م..من چیکار کردم....اون صدمه دیده..

-------------------------------------
6


قطره ای اشکی از گونه ی وی چکید..دستاش میلرزیدن و قلبش درد میکرد..فک نمیکرد جین انقدر ضعیف باشه که همچین اتفاقی براش بیوفته..(عجب پروهه این..نمیگه خودش چقد وحشیه)
وی نزدیک جین رفت و بغلش کرد و بدن برهنه  و سفیدشو توی بغلش گرفت و فشار داد و چشاشو به هم فشرد..جین با بیحالی نفس نفس میزد و ناله میکرد
وی شونه ی جین و گرفت و سرشو پایین انداخت:متاسفم جین..من و ببخش..
جین با بیحالی نالید:حا..حالم..بده
بعد هم سرش کج شد و افتاد.
وی با وحشت به جین نگاه کرد که چشاش بسته شده و حرکتی نمیکنه..لبای وی از ترس این که جین و از دست بده به لرزش دراومد.
سر جین و گرفت و تکونش داد:جین؟؟جین؟؟؟؟جین خواهش میکنم چشاتو باز کن..
ناگهان چشمش به پایین پاش افتاد که پر از خون بود..
با وحشت سمت کمدش رفت و یه ملافحه ی نازک دراورد و دور جین پیچید..
خون ملافه رو سرخ کرد .
وی سریع جین و بلند کرد و از رختکن بیرون رفت .به راهرو نگاه کرد.هیچ کی اونجا نبود.سریع و درحالی که تند راه میرفت و جین توی بغلش بود از راهرو خارج شد و سمتش ماشیشنش که توی خیابون بود حرکت کرد .
جین صندلی عقب گذاشت و سریع رفت و روی صندلی راننده نشست و ماشین و روشن کرد و حرکت کرد.استرس داشت و سعی میکرد گریه نکنه..خیلی میترسید که دیگه نتونه جین ببینه..از خودش متنفر بود که به جین صدمه زده..یعنی اون میبخشیدش؟؟غیر ممکن بود..مطمئنن ازش متنفر میشد
همه ی این فکرا داشت دیوونش میکرد
بعد از 2 دیقه به خونه ی گروهیشون رسید.
جین و از روی صندلی عقب برداشت و با عجله و وحشت بغلش کرد و درو بز کرد و وارد خونه شد.
به سرعت سمت اتاق جین رفت و اون و روی تخت گزاشت و ملافحه ی خونی که دورش بود و دراورد گوشه ای گذاشت .جین صورتش سفید بود و حرکتی نمیکرد و لباش خشک شده بود.وی به لبای خشکش خیره شد و قلبش به تپش افتاد.بعد از چند دیقه به خودش اومد و سمت اشپزخونه رفت و پنبه و دستمال و چیزایی که نیاز بود وپیدا کرد و سمت جین رفت و پاهاش و بالا زد و اونطوری که بلد بود پاسنمانش کرد.
سمت کمد جین رفت و یه لباس پشمی سفیدی و یه شلوار گرم کن دراورد و تن جین پوشید.
موهای جین و درست کرد و اون و روی تخت خوابوند و روش پتوش و گذاشت و اهی کشید و به صورت رنگ پرده و لبای سرخش و موهای قهوه ایش که توی صورتش ریخت هبود خیره شد..سخت شدنشو داشت حس میکرد..سرشو تکون داد و سعی کرد خودشو کنترل کنه.اگه این دفعه باهاش میبود حتمن جین میمرد!.خودشم جفت جین دراز کشید و درحالی که دستشو گرفته بود اروم چشماش بست و به خواب رفت.
10 دیقه بعد جین چشماشو باز کرد و با بیحالی به اطراف نگاه کرد.دید وی کنارش خوابیده.با دیدنش ناگهان چشماش پر از اشک شد و اشکاش فرو ریخت و لباش لرزید.
وی با احساس این که جین داره تکون میخوره بیدار شد.
چشاشو باز کرد و فهمید که جین بیدار شده.
با بهت به جین که صورتش پر از اشک بود و لباش میلرزید و بی صدا اشک میریخت خیره شد
وی:ج..جین...

+
+
جونگ کوک درحالی که گریه میکرد سرشو بین دستاش فشرد.
جی هپ با بهت بهش خیره شد.
جیمین به رپ مانستر که گیج شده بود نگاهی کرد و تکونش داد:هی مونی..اون بچه واقعن راست میگه..مث این که کار از کار گذشته..
شوگا جونگ کوک و بغل کرد و سرشو بوسید:هیونگ کوچولوی ما عاشققق شده..
جونگ کوک بیشتر و شدید تر گریه کرد.شوگا دست پاچه شد و به جی هپ نگاه کرد.
جی هپ شونه جونگ کوک و گرفت و توی چشماش خیره شده
جی هپ موهاشو کنار زد:داداش کوچولوی من..دیگه چرا گریه میکنی..خوشحال باش..تو دیگه بزرگ شدی..حالا بگو اون طرف کیه..باید ببینیمش..
جونگ کوک اشکاشو پاک کرد و سرشو پایین انداخت و با هق هق گفت:م..من خیلی دوسش دارم..ولی ..ولی..
رپ مانستر اشکاشو پاک کرد:گریه نکن دیگه..حالا بگو کیه..خودم بهش میگم دوسش داری..خوبه؟
جونگ کوک چیزی نگفت..جیمین به شونش زد:بگو دیگه کلک..دختره کیه؟
جونگ کوک با دستاش سرشو گرفت تا صورتش معلوم نشه:ه..هیونگ..اون..اون دختر نیست
ابروهای شوگا بالا رفت:چیه پس؟
رپ مانستربا تردید گفت:جونگ کوک..اون پسره؟
جونگ کوک سرشو پایین انداخت:ا..اره...


-------------------------------------
7


ابروهای شوگا بالا رفت:چیه پس؟


رپ مانستربا تردید گفت:جونگ کوک..اون پسره؟


جونگ کوک سرشو پایین انداخت:ا..اره...


جیمین با دهن باز به جونگ کوک خیره شد و دستشو جلوی دهنشو گرفت :ولی جونگ

کوک..تو..

شوگا با تردید گفت:گی هستی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!


رپ مون داد زد:تو چیکار کردی کوکی...چی کار؟؟ها؟؟؟؟میدونی اگه منجیر بفهمه..


جونگ کوک دست رپ مانسترو گرفت و گریه کرد:خواهش میکنم..بهش نگو..اون هیچی

نمیدونه..نمیدونه من عاشقشم..به خاطر همین دارم زجر میکشم


رپ مون اهی کشید و جونگ کوک و بغل کرد:بهم اون کیه..بهش میگم..نمیخوام ناراحت باشی

داداش کوچولو..

جونگ کوک سرشو پایین انداخت و درحالی که اشکاش بیصدا میریخت گفت:وی..


جیمین و شوگا و جی هپ با بهت به هم خیره شده بودن..


رپ مانستر جونگ کوک و از بغلش بیرون اورد و با خنده گفت:هه...کوکی؟؟میدونی چی

میگی؟؟وی مثل داداشته..!!اون عضو گروهمونه..تو چطور..میتونی..؟؟؟؟

جنگ کوک سرشو انداخت پایین:اون نمیدونه..من بدو ن اون میمیرم
شوگا دست رپ مانسترو گرفت:بزار بهشون یه فرصت بدیم..نزار اولین عشق کوکی خراب شه..
رپ مونستر :ولی..

جیمین:راست میگه..همین یه بار..اون گناه داره..


رپ مانستر اهی کشید و درحالی که دندوناشو رو هم فشار میداد گفت:ببین جونگ کوک..تو کار

اشتباهی کردی..نباید عاشق هم جنس خودت میشدی..و همچنین اینکه اون تو گروهته..تو همه ی

مدت بهش چشم داشتی..ولی..ما به وی میگیم..نمیخوامیم اولین عشقت خراب شه..

کوکی اشکاشو پاک کرد:ولی اون..دوسم نداره


شوگا دستشو روی شونه ی جونگ کوک گذاشت:داره..مطمئن باش..


جیمین بلند شد و اه کشید:بلند شین بریم خونه..اونجا با وی حرف میزنیم..
+

گریه جین شدید تر و بلند تر شد..جوری که به هق هق تبدیل شد.


وی از روی تخت بلند شد و روی تخت نشست.جین اشکاشو پاک کرد و درحالی که اروم گریه

میکرد دستشو جلوی صورتش گرفت و تا وی صورتشو نبینه

وی چشماش پر اشک شد:خواهش میکنم جین..منو ببخش..کنترلمو از دست دادم..


صدای گریه جین بلند تر و شد و با لکنت و هق هق گفت:وی..حال..حالم بده..ب..بدنم درد

میکنه..ن..نمیتونم راه برم..تو..تو گفتی ازم مراقبت..میکنی..چرا عمل نکردی..چرا ..

وی :متاسفم..

جین حرفی نزد و فقط سرشو کج کرد و درحالی که به یه نقطه خیره بود اشک ریخت


وی دست جین و گرفت و بغلش کرد و سر جین و رو شونش گذاشت..جین با مشت توی سینه ی

وی زد و اشکاش دوباره فروریخت:ولم کن..اشغال عوضی..چطور تونستی..من التماست کردم..


وی جلوی پاش زانو زد:متاسفم..من متاسفم خواهش میکنم منو ببخش..من نمیتونم اذیتت کنم

چون..

همون موقع وی احساس کرد صدایی از طبقه ی پایین میاد


جین با وحشت به وی خیره شد

--------------------------------------------------------
8

همون موقع وی احساس کرد صدایی از طبقه ی پایین میاد


جین با وحشت به وی خیره شد


وی اشکای جین و پاک کرد و اون و روی تخت درست خوابوند:بچه ها اومدن..

استراحت کن..


بعد هم از اتاق رفت بیرون.جین به در اتاق که بسته شد ه بود خیره شد و بعد از چند دیقه خوابش برد.
------------------------------------------------------------
+
رپ مانستر نزدیک وی رفت :سلام خوبی.کجا بودی؟

وی سعی کرد خودشو اروم کنه اب دهنشو قورت داد و با لبخند گفت:ب.بالا پیش جیم

بودم..خستش بود..

کوکی از دیدن صورت رنگ پرده ی وی تعجب نکرد و سرشو پایین انداخت.


شوگا نزدیک وی شدکباید باهات حرف بزنم


وی سرشو تکون داد و ترس برش داشت:ب..باشه..


شوگا دست وی رو گرفت و اون و توی اتاق برد جی هپ و جیمینم جفت جونگ کوک

نشستن:درست میشه..نترل کوکی..جیمین با لبخند گفت.

رپ مانستر:من برم ببینم جین خوبه یا نه..


کوکی دندوناشو به هم فشرد.

رپ مانستر وارد اتاق جین شد و اروم زمزمه کرد:جین؟جین خوابی؟


جین اروم چشماشو باز کرد و لبخند زد:بودم..

رپ مانستر جفتش روی تخت نشست:خوبی..مریض که نیستی؟


جین سعی کرد روی تخت بشینه ولی از درد پشتش صورتش تو هم رفت و هیسی کشید و اشکش

فروریخت:رپ مانستر ترسید و دست جین و گرفت:خ..خوبی؟


جین سرشو تکون داد  و اشکشو پاک کرد.رپ مانستر بانگرانی بهش نگاه کرد..وقتی دید جین

چشماش قرمزه اخم کرد:جین چیزی شده؟

جین سرشو تکون داد:ن..نه..چیزیم نیست.


رپ مانستر با شک بهش خیره شد و اخم کرد و گفت:بلند شو جین.


جین سرشو پایین انداخت:م..من خستم..میخوام بخوابم..


اخم  رپ مانستر پرنگ تر شد و داد زد :بلند شو!!!!!..


جین اهی کشید و اروم و با ترس روی تخت نشست  و خواست به ایسته که درد شدیدی و توی

پشتش حس کرد و اشکاش دوباره فروریخت و هیسی کشید.

رپ مانستر شونشو گرفت و


با نگرانی گفت:جین..جین تو یه چیزیت شده..بگو..جین چی شده؟؟؟این چیه؟؟!!!!!


جین سرشو تکون داد و اشکشو پاک کرد:چیزیم نیست ..باور کن..فقط پام..


رپ مانستر داد زد:ای بچه ی احمق..این پات نیست..بهم بگو کی اذیتت کرده..چی شده؟؟؟؟؟؟؟


جیمین اروم شروع کرد به گریه کردن..


رپ مانستر دستشو روی صورتش کشید:لعنتی..لعنتی..چرا این گروه انقد مشکل توشه؟نمیدونم از

دستتون چیکار کنم..مشکل منه یعنی؟؟؟یا شما انقد احمقین..نه تقصیر منه که انقد ازادتون گذاشتم

جین سرشو پایین انداخت و چشاش پر اشک شد.رپ مانستر

دست جین و گرفت و با داد گفت:جین تو رو خدا بگو..بچه انقد اذیتم نکن..مسئولیت گروه با

منه..کسی

کاری باهات کرده..چی شده؟؟

جین فقط گریه میکرد.رپ مانستر داد زد:لعنتی بگو...کی اذیتت کرده؟کی؟؟؟؟؟؟


جین چیزی نگفت پاهاشو سفت بغل کرد و سرشو پایین انداخت


رپ مانستر اهی کشید که ناگهان چشمش به ملافحه ی خونی کنار تخت افتاد


چشاشو ریز کرد و سمتش رفت و بهش نگاه کرد..دهن رپ مانستر باز موند:ج..جین؟؟؟ا..این

مال توهه؟؟؟ها؟؟؟

داد زد:لعنتی بگو..

جین داد زد و گریه کرد:اره..اره..مال منه..بهم تجا/وز کردن..خوبه ..خیالت راحت شد؟


رپ مانستر سمتش رفت و گفت:کی..کی؟؟؟؟بهم بگو..تو که توی خونه تنها بودی..پس چطو..


یدفعه دستاش خشک شد و به جین خیره شد:ج..جین.وی اینجا بوده..تو تنها نبودی..راستشو

بگو...وی این کارو باهات کرد؟؟؟

جین با ترس به زمین خیره شد.


--------------------------------

9





مرتبط با: bts , fanfic-boyXboy ,

برچسب‌ها: War Hormone ,

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
real psychic readings چهارشنبه 19 مهر 1396 08:43 ب.ظ
من اغلب بلاگ را دوست دارم و از اطلاعات شما حقیقتا قدردانی میکنم. این مقاله دارد
واقعا علاقه من را به خود جلب کرد. من قصد دارم تا علامت وب سایت شما را به عنوان کتاب معرفی کنم و اطلاعات جدید را درباره یکبار در هفته بررسی کنم.
من هم به RSS خوراک شما مشترک هستم
Foot Complaints شنبه 14 مرداد 1396 09:13 ق.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd without a doubt
donate to this brilliant blog! I guess for now i'll settle
for bookmarking and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to fresh updates and will share this blog with my Facebook group.
Chat soon!
myrmadon93.typepad.com چهارشنبه 7 تیر 1396 03:53 ق.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto a coworker who was conducting a little research on this.

And he in fact bought me breakfast due to the fact that I discovered it for
him... lol. So allow me to reword this.... Thank YOU for the
meal!! But yeah, thanx for spending some time to discuss this matter here on your website.
manicure سه شنبه 15 فروردین 1396 01:29 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and
said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.

She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
manicure پنجشنبه 10 فروردین 1396 03:08 ب.ظ
An interesting discussion is definitely worth comment.
I do believe that you should write more about this topic, it might
not be a taboo matter but generally people don't talk about such subjects.

To the next! All the best!!
Paria شنبه 28 اسفند 1395 12:40 ب.ظ
آخ دلم برای جین كباب شد..
ادامشو كی میذاری؟
nazanin یکشنبه 27 تیر 1395 12:47 ق.ظ
اَخیـــــــــــ.....کوکیـــم
ایـ ویـه کثـافت
میسیـ
nazanin یکشنبه 27 تیر 1395 12:46 ق.ظ
اَخیـــــــــــ.....کوکیـــم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
نویسندگان
برچسب ها
آرشیو مطالب
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

Star Fall